من عاشق این وابستگیم
پسر باهوشم هر روزی که میگذره تو بهم وابسته تر میشی و من عاشق این وابستگیم اگر من کنارت تا هر زمانی خوابیده باشم شما هم میخوابی و وقتی من صبح زودتر بلند میشم از خواب به نیم ساعت نمیکشه که شما هم بیدار میشی تنها تو بغل من میخوابییی دیگه اصلا روی تخت پارکت نمی خوابی فقط کنار من اگه اونجا باشی هر یک ساعت یکبار بلند میشی وشیر میخوری تا اینکه بیارمت پیش خودم بدجنس مامان امیر محمد عزیزم ولی این وابستگی یک طرفه نیست من بیشتر وابسته شدم لباس هام دیگه بوی تو را میده همش دوست دارم این بو از بین نره این بهترین عطر حتی یک ساعت نمیتونم تنهات بزارم یکبار که رفته بودم ارایشگاه تو پیش مامان مهشید بودی انقدر استرست را داشتم که آرایشگر بهم...
دیدار با دکتر خدایی
گلم پسرم جیگر مامان خیلی وقت بود که همه به همون میگفتند امیرمحمد را پیش دکتر خدایی ببرید بخصوص ممامان بتول ولی من همش میگفتم اخه چیزیش نیست تا بلا خره تسلیم شدم پیش خودم گفتم بزار این کارم برای این قند عسلم کرده باشم اینترنتی نوبت گرفتم وقتی رسیدیم مطب اونجا بچه هایی بودند که مریض بودند منم از ترس اینکه شما وا نگیری رفتم تو ماشین نشستم به بابا گفتم هروقت نوبتمون شد بهم تل بزن تا ما بیایم خلاصه وقتی رفتیم پیش دکتر آقای دکتر خدایی معاینت کرد وای وقتی دکتر دودستت را گرفت و نشوندت من وبابایی تو ضعف بودیم برات بعد همین طور که با ما حرف میزد شما واسش میخندیدی خلاصه دکتر و پرستار شروع کرده بودند باهات به بازی کردن انگار از همیشه س...
سومین چکاپ پسرکم
واکسن 2 ماهگی
عزیزکه مامان بالاخره وقت نوبت واکسن دوماهگی رسید خیلی میترسیدم 12آبان ماه میشد دو ماهت که سه شنبه بود برا اینکه بابا کمکمون کنه تصمیم گرفتم 5 شنبه بریم که جمعه خونه باشه که البته خیلی هم فایده نداشت از شب قبل مامان مهشید اومد خونمون صبح ساعت رو 9 کوک کردم ولی زنگ نزد وشما ما را ساعت 9:50با خنده های قشنگت بیدار کردی بمیرم که از همه روز ها خوش اخلاق تر بودی سریع اول قطره استامینوفنت را دادم بعد شیر خوردی چون عجله میکردم آماده بشیم باد گلو نزدی برا همین یکمی بالا آوردی خلاصه رفتیم به طرف مرکز بهداشت شما آروم تر از همیشه بودی همش تو دلم میگفتم خوب پاشم برم اصلا دلم نمی امد تا اینکه اسم قشنگت را صدا کرذند مامان مهشید بردت من حتی جرات ...
پیشرفت های ماه دوم
پسرک قشنگم اول از همه دو ماهگیت مبارک نفسم ماشالا ماشالا مامانی میبینی پسرکم چه زود گذشت عزیز دلم؟پسر ظلای مامان توی این ماه پیشرفتای زیادی داشتی خدارو شکر مهمترین پیشرفتت این بود که از اول ماه دوم وقتی با هات حرف میزدیم میخندیدی قربون خوش اخلاقم برم هرکی با هات حرف میزنه براش میخندی از خنده هات یک عالمه عکس دارم و مهمتر اینکه شروع کردی به آقون آقون گفتن این آخری ها وقتی باهات حرف میزنم مداوم آقون آقون میکنی نگاهات دقیق تر و کاملتر شده، به همه اشیاي خونه با دقت نگاه میکنی به تزیین های روی یخچال مامن مهشید توجه زیادی میکنی و برا شون میخندی مامان مهشید همه را داد بهمون که بیاریم بزاریم رو یخچال هر موقع گریه میکنی بابا میگه بیا بر...




